خرید بک لینک
جادوگر پیربه نظرم مهمتر از زمان هیچ چیز ی نیست.زمان تنها چیزیه که با مصرف شدنش بدون صرف انرژی همزمان خودش رو تولید هم میکنهوقتی یک ثانیه میگذره هم یک ثانیه گذشته و هم ثانیه بعدیش بوجود اومدهزمان یه جادوگرهبا گذشتش چه مشکلاتی رو میتونه حل کنه! توی آینده که خودش یه قسمتی از زمان ، گذشته رو ثبت کرده.و الانیا الانداره گذشته میشهبنظرم زمان خیلی خیلی خیلی وسیع تر از اون چیزیه که روی مچم بسته میشهامضاء: فامیل دور در حالی که ساعتش خوابیده

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 19:33

از سلسله مرزهای نامرئی ...
یه مرز باریکی هست بین وابستگی و حرف گوش کنی!
یعنی ممکنه بشدت به یه نفر وابسته باشی اما نه در این حد که به حرفش هم گوش بدی !

بنظرم اینکه بتونی به یه نفر تکیه کنی

اما کار خودت رو جلو ببری و بتونی انتخاب کنی که حرف گوش کنی یا نکنی... از بزرگترین فضیلت هاست!


برچسبها: مرز

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

در طول سیزده سال رانندگی یکبار بیشتر با یه ماشین دیگه تصادف نکردم...بقیه ش با در و درخت بود!!البت اون یکبار هم کل عناصر مونث خانواده ماشین رو شوهر دادم!اولش به برادرم زنگ زدم و چون جواب نداد به پدرم... هنوز که هنوزه به خودم میگم میمردی به بابا زنگ نمیزدی ؟!!بابای من از اون مدل ها بود که همیشه به فکر آبرو بود! یعنی که مردم براش بیشتر مهم بودنداولین کاری که کرد به لباس هام گیر داد و بعدم کردم توی ماشینش که آبروش نره!انقدر حواسش به این ماجرا بود که متوجه تصادف نشد!!بعد از سیزده سال رانندگی دارم دوباره امتحان رانندگی میدم و مغز مشنگم طبق معمول دنبال اراجیف ترین خاطرات...چیزی که میدونم اینکه آبرو برام مهم نیست ، لااقل آبرویی که پدرم همیشه در وحشت و استرسش بود.هیچ وقت نمیخوام بخاطر فکر دیگران لحظاتم رو خراب کنم یا آرامش و خوشحالیم رو بخاطر حتی نزدیکترین کسانم ...« بعد از خاکسپاری، دغدغه آدم ها انتخاب رنگ نوشابه شونه!»

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

به قول چارلی چاپلین : “زندگی از نمای نزدیک، تراژدی و از نمای دور، کمدی است!

یاد احساس گناه های کودکی افتادم، برای خودش تراژدیی بود...
مادرم همیشه میگفت وجود ادوات موسیقی توی خونه باعث فقر میشه!! مامان بود و تعصباتش.
من باور نداشتم اما وقتی به مشکل مالی میخوردیم که کم هم نبود...به خودم میگفتم لابد تقصیره منه؟!!

کمدیی بود برای خودش!!

امضا: فامیل دور ناظر درام


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

در همین اثنایی که خدا صدات رو میشنوه و هر چی میخوای بهت میده،

خیلی حواست رو جمع کن!

مواظب باش غرور نگیرتت و حرف بیجا نزنی که اونم میشنوه و اون وقت....!!؟؟؟

اینم بدونیم

کسی که بلد نباشه بزرگی کنه آخرش یه روز کوچک میشه.


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

نمیدونم چی در موردم ممکنه بگید
ولی باور کنید انقدر سطح دغدغههام تغییر کرده که از صبح قربون صدقه صدای یخچالم میرم!!
چه وحشتناکه در یخچال رو باز کنی و ببینی سوخته !! ....

داشتم خودمو خنج میزدم که چه خاک بر سر کنم که ....

بعد از چند دقیقه که در یخچال باز بود صدای موتورش اومد و فهمیدم چراغش سوخته!


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

کل یک ربع توی اتوبوس حرف زداولش اینجوری گفت که من دوست دارم با آدم ها ارتباط بر قرار کنم و دوست های زیادی داشته باشم لبخندش محو نمیشد...بنظر میرسید مکالمه سخت ادامه پیدا کنه... اونم با من!! اصن چی داشتم که به مرد سیاه پوست قد بلند عضله ای که ترجیحا آلمانی میخواست صحبت کنه بگم؟!!اما اون خودش ادامه داد...جالبه که دقیقا از ایرادش شروع کرد انقدر از مزیت هاش صحبت کرد که من مبهوت شدم ...اونم من که همیشه بزرگترین ترسم از ندیدن بوده!یک چشم نداشت و بخاطرش کارتی دریافت کرده بود که میتونست کلی تخفیف از فروشگاه ها بگیره وبا پرداخت ۹۰ یورو برای یکسال سوار هر گونه قطار و اتوبوس در سراسر آلمان بشه... گفت میتونه یک نفر هم با خودش سوار کنهبعد هم با مهربونی گفت اگه جایی خواستی سفر کنی میتونی روی بلیط رایگان من حساب کنی!بهش گفتم: میتونی با قلب مهربونی که داری دنیا رو فتح کنی.بهم گفت: چقدر حرفت عجیب بود و دفعه اولیه که یه نفر این رو بهم میگه... همه بهم میگن با قلب مهربونی که داری خیلی آسیب میبینی!!جالبه که دید آدم ها راجع به یک حقیقت انقدر متفاوت باشه... حالا فکر کن راجع به چیزهای غیر قطعی چقدر میتونیم متفاوت فکر کنیم و نظر بدیمو«هیچ چیز قطعی نیست مگر عدم قطعیت.»برچسبها: فرصت

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

صفحه بندی